با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت جلوم بسته ای از برگه های دانشگاه بود انها را بردشتم و روی میز انداختم و به تخت خوابم رفتم و به خدا قسم اندوه قلب و عقلم را فرا گرفته بود...مثل همیشه سرم را روی بالش گذاشتم. چون هر وقت غم ها زیاد می شوند با خواب از آنها می گریزم...روز بعد از دانشگاه بیرون آمدم و موبایلم را جلو در دانشگاه در آوردم و پیامی برای پدرم نوشتم تا به این وسیله از او دلجویی کنم. در آن نوشتم:شنیدم که کف پای انسان از پشت آن نرمتر و لطیف تر است. آیا پای شما به من اجازه می دهد که با لبم از در
برچسب:
نویسنده: مهتاب رادمنش